یک صبح ابری دیگه اواخر بهمن ماه کارها زیاد شده
خودکارم رو روی کاغذ میچرخانم و یک امضاء به روی قرارداد
شرکت میزنم آبدارچی وارد میشه یک فنجان چای داغ روی میز
میزاره ، سرم رو بعنوان تشکر تکان دادم و خارج شد
نگاهی به ساعت مچی ام انداختم ساعت 9 صبح بود منتظر بودم
تا ساعت 12 برسه و کار تمام شه قرار مهمی ساعت 14 داشتم
با معشوقه ام مونا ، با اومدن اسمش لبخند کوچکی روی لبام
نقش میگیره و یاد خاطراتم می افتم دوستی ما اینگونه شروع شد
فنجان چای رو بلند میکنم و جرعه ای مینوشم در میان
جریان موج گونه کوچک روی چای خاطراتم شکل میگیرد
تغریبا چند ماه پیش بود دومین سالگرد ازدواجم با
سارا بود آن روز کارها زیادتر از همیشه بود چند شاخه گل
گرفته بودم و یک جعبه جواهر کادو شده در کیفم داشتم
داخل مترویی شلوغ بودم جا خیلی کم بود من مشغول فکر کردن
به برنامه های روزانم بودم که در یک لحظه زمان برای من متوقف شد
قطار در ایستگاه توقف کرد و درها باز شد زنی زیبارو وارد شد
و با لبخندی که روی لبش بود درست روبروی من ایستاد
و نگاهی گذارا به من کرد...احساس سرمایی در وجودم کردم
انگار یک پارچ آب سرد روی سرم خالی کردن
از طرفی حس گناهی درخود داشتم من ازدواج کرده بودم
همسرم رو دوست داشتم اما نمیتونستم نگاهش نکنم
اون چشماش جادوی عجیبی داشت سرانجام جلو رفتم
و با سردرگمی صحبت کردم سلام خفیفی دادم اون
هم به گرمی پاسخ داد و اینگونه ما باهم آشنا شدیم...
از آنروز همیشه احساس خاصی داشتم از طرفی
شک های سارا بمن بیشتر و بیشتر میشد
و از طرفی علاقه من به مونا بیشتر
هنوزم نتونستم باهاش کنار بیام احساس گناه میکنم
امروز اولین باره که من خونه مونا میرم
تو این دوسه ماهی که با هم دوست هستیم
همیشه بیرون همدیگه رو دیدیم اون قبلا
ازدواج کرده اما مدتی بعد طلاق میگیره
شوهرش آدم زورگو و شکاکی بوده
بگذریم اون منو به خونش دعوت کرد
میتونم حدس بزنم چه چیزی در انتظارمه
ولی نمیتونم و نمیخوام مانع از پیش اومدنش بشم
به خودم میام چایی تمام شده و من همچنان فنجان
را روبروی صورتم گرفتم
موبایلم زنگ میخوره و عکس سارا روی مانیتور خودنمایی میکنه
پاسخ دادم: الو...سلام عزیزم کجایی؟
سرکار ..کجا میخواستی باشم؟
امشب مادرم اینا میان خونمون
باشه...اما من امروز خیلی کار دارم
احتمالا دیروقت میرسم شما شام بخورید
معلوم هست چی میگی ؟؟؟ باز اضافه کاری و ماموریت؟
چاره ای نیست ...از طرف من معذرت خواهی کن .. فعلا خداحافظ
گوشی را قطع کردم و داخل جیبم گذاشتم
بالاخره ساعت 12 رسید و من از شرکت بیرون زدم
هوا سوز خواستی داشت و ابرها آسمان رو پوشانده بودن
هیجان خاصی داشتم که قابل بیان نیست
درست رأس ساعت 14 جلوی خانه مونا بودم
و زنگ زدم با خوشحالی درو باز کرد پشت در پنهان شده بود
سلامی کردم و وارد شدم: بدجنس کجا قایم شدی؟؟؟
از پشت در بیرون اومد تاحالا اونو بدون روسری و مانتو ندیده بودم
خیلی زیباتر شده بود درجا همدیگه روبغل کردیم
و بدون اینکه یه کلمه حرف بزنیم با هم عشقبازی کردیم
احساس گناه به اوج خودش رسیده بود و با هوس در حال نبرد بود
بالاخره آتشفشان عشق من و اون فوران کرد تا به خودم آمدم ساعت
10 شب شده بود از گشنگی داشتم میمردم مونا لباسشو پوشید و یک شام
سرد و خوشمزه اماده کرد با ولع خوردم هر دومون حس خاصی داشتیم
مونا با تردید گفت: حالا میخوای چیکار کنی؟؟
با دست پاچگی گفتم : چی رو؟
گفتش: خوب منظورم رابطمونه ...میخوای ادامه بدیم یا میخوای
شوهر وفادار باقی بمونی
خوب راستش نمیدونم باید فکر کنم شوکه شدم
لحظاتی در سکوت به هم نگاه کردیم
موبایلم زنگ خورد هردو از صدای زنگ تکان خوردیم
گوشی رو برداشتم سارا بود با اشاره به مونا فهماندم
حرفی نزنه ..اون زیاد خوشحال نبود به سارا حسودی میکرد
سارا عصبانی بود از دستم و گفت: معلوم هست کجایی؟
به آرامی گفتم: من که بهت گفتم دیر میام شما شام بخورید
سارا با لجاجت گفت: صبر میکنیم تا تو بیای دیگه حرفی نزن خداحافظ
و قطع کرد.....
مونا نگاهی کرد و گفت: چی شده دلش برات تنگ شده؟؟
سری تکان دادم و گفتم: متاسفم عزیزم امشب مهمون داریم
و من زیاد نمیتونم بمونم باید برم
مونا سرشو پایین انداخت و گفت: تو منو فقط باسه همین چیزا میخوای
اخمی کردم: این چه حرفیه معلومه که نه اما وضعیت منو درک کن
از جا بلند شدم و بوسه ای به پیشونیش زدم و خداحافظی کردم
وقتی در را بستم صدای خفیف گریه مونا رو شنیدم..
حال خوشی نداشتم نیمه شب بود و باران شدیدی شروع به باریدن کرد
عابرانی که تک و توک داغل خیابان بودن هر یک به سرپناهی رفتن
نگاهی به آسمان کردم که غرش کنان بالای سرم میبارید
دوان دوان به سمت ایستگاه مترو رفتم پله ها خیس بودن
داخل ایستگاه هیچ عابری نبود تنها در سکوی روبرو
یک پیرمرد نشسته بود و به ساعت سکو زل زده بود
که عدد 11 رو نشان میداد میدانستم این آخرین قطار
هست و تا لحظاتی دیگر مترو تعطیل خواهد شد
در فکر رابطه ام با مونا بودم خیلی لذت بخش بود
احساس واقعا عجیبی داشتم در همین افکار بودم
که قطار از راه رسید و آرام توقف کرد
سوار شدم واگن خالی از هر مسافر بود
روی اولین صندلی آبی رنگ نشستم
سکوت وهم انگیزی بر جو قطار ساکن بود
لحظاتی بعد درها بسته شد و قطار در دل
تونل تاریک فرو رفت .......
دقایق در حال گذر بود که یکدفعه قطار تکانی خورد
آرام متوقف شد و درها باز شد تعجب کردم!!
از جا بلند شدم از بیسیم بالای در صدای راننده
بگوش رسید: مسافران عزیز بخاطر نقص
فنی لحظاتی توقف داریم لطفا منتظر حرکت باشین.
به سمت واگن جلویی رفتم اما درش قفل بود از پشت شیشه
زن میانسالی که به شکل نگرانی در آن واگن بود دیده میشد
فکری به سرم زد به آرامی از قطار پیاده شدم تا به سمت
واگن جلویی برم تونل نمناک وبسیار تاریک بود
سرمای عجیبی بر آنجا حاکم بود به سمت واگن جلویی رفتم
اما همین که آمدم سوار شم درها بسته شد؟؟!!
قطار شروع به حرکت کرد فریاد زدم اما جز
انعکاس صدام در تونل نتیجه دیگری نداشت
آن زن هم نگران از پشت شیشه نگاه میکرد
بهش اشاره کردم که از طریق بیسیم به راننده خبر بده
اما اینقدر دست پاچه شده بود که نمیدانست چیکار کنه
قطار سرعت گرفت و از آنجا دور شد...
احساس سرمای عجیبی داشتم گه گاهی
صدای جیر جیر موش های تونل از کنار پام شنیده میشد
و در داخل تونل طنین می انداخت آرام قدم برمیداشتم
از سقف قطرات ریزی میریخت نگران برق گرفتگی بودم
مسافت زیادی تا ایستگاه بعدی بود
صدای قطاری از دور بگوش رسید که نزدیک ونزدیکتر میشد
از ترسم دیوار را چنگ زدم و محکم بهش چسبیدم
با سرعت زیادی از بغلم رد شد بادش صورتم رو نوازش میکرد
دقایقی آرام قدم برداشتم تا به چراغ کوچک سرخ رنگی رسیدم
که دورش مملو از سیم بود هرچی صدا زدم کسی جواب نداد
دیواری بود که راهو از تونل جدا میکرد و به راهی دیگه میرفت
گویا راهی بود که قرار بود تونل و مسیر تازه ای بشه
قدم برداشتم و باز هم در آن مسیر حرکت کردم تهش مشخص نبود
احساس کردم چیزی پشت سرمه سری برگشتم اما جز یک موش
که با سرعت حرکت میکرد چیز دیگری نبود
لحظاتی گذاشت باز همان احساسو داشتم
اما اینبار قبل از اینکه حرکتی کنم و سرم را برگردانم
چیز محکمی به سرم برخورد کرد و همه چیز جلو چشمام سیاه شد
بیهوش روی زمین افتادم.....!
لحظاتی دیگر از صدای خفیفی که از دور میامد به هوش اومدم
گویا صدای مامور مترو بود که در تونل میپیچید: کسی اینجاس؟
فرد کناری گفت: اون زنه گفت تو این تونل بوده؟
شاید برق گرفته باشدش شاید با قطار تصادف کرده
هرچی خواستم فریاد بزنم اما دهانم بسته بود و صدام در نمی آمد
دست و پاهام محکم با طناب بسته شده بود کتم روبروم افتاده بود
و احساس سرمای زیادی داشتم
دقایقی گذشت و آنها رفتند صدای قدمهای مردی بگوش رسید
چکمه های بلند و سیاهی به پا داشت
در تاریکی کبریتی زد و شمعی روشن کرد
در زیر نور شمع چهره داغون و کثیفش نمایان شد
ریشهای زیادی داشت و پیرهن چرک و کهنه ای بتن داشت
سرو وضع ژولیده ای داشت کیف پولم در دستش بود
پولهاشو برداشت و در جیب گذاشت بعد ساعت و انگشترمو بیرون کشید
و آنها هم گرفت صدای قار قار یک کلاغ به گوش رسید
در داخل قفس کوچکی زندانی بود
کلنگ کهنه ای هم کنار قفس بود
احتمالا اون فرد جزو کارگران این تونل بوده
فرد دیووانه که حال روانی خوشی نداشت خنده ای کرد
و گفت: گشنته
بعد خنجری از جیبش بیرون کشید نگاهی به من کرد
و گفت: اون گرسنشه
اون علاقه زیادی به چشم داره
بدون حرف اضافه ای چاقو را در چشمانم فرو کرد
از درد شدید و خونریزی داشتم بیهوش میشدم
فریادم از سرم میپیچید صدای برخورد
منقار کلاغ با چشم خون آلودم
بشکل چندش آوری در مغزم میپیچید!
نمیدانم زنده بودم یا مرده فقط احساس کردم
داخل گودالی انداختم و انبوهی خا ک روم ریخت و دفنم کرد
بطوری که دیگه اکسیژنی موجود نبود و از درد وخفگی
برای همیشه مردم......!؟!؟!
فردای آنروز خورشید بار دیگه طلوع کرد
فرد ژنده پوش انگشتر و ساعت را به دلالی فروخت
و پولها را مچاله کنان در کتش جا داد و از آنجا دور شد
آن فرد هم انگشتر رو به طلا فروشی فروخت که کالاهای
قاچاقی میخرید پسر جوانی که بیشتر درآمدش از همین راه بود!
او پولها رو شمرد و به آن مرد داد و رفت
پسرک تلفن رو برداشت و شماره ای گرفت
در پشت خط صدای زنانه ای بگوش رسید:
الو سلام عزیزم...خوبی؟
مرسی تو چطوری... راستش شوهرم از دیشب نیومده
به پلیس خبر دادم نمیدونم چه بلایی سرش اومده
خیلی نگرانشم..
پسر بدون ذره ای ناراحتی یا نگرانی گفت: خوب لابد رفته
پیش اون یکی زنش! مگه برات مهمه
سارا من من کنان گفت: هرچی باشه همسرمه آقای زرنگ
پسر گفت: بیخیال یادت نرفته که امروز ولنتاینه
یه هدیه ویژه برات دارم باید ببینی
و در حالی که لبخند روی لبش بود
انگشتر رو توی جعبه ای گذاشت
و ادامه داد: قرارمون ساعت 4 اوکی؟
سارا با همان من من گفت: باشه میام.
ساعت 4 هر دو در رستوران
روبروی هم سارا همچنان نگران
به نظر میرسید
پسر کادو را بهش داد
سارا سعی میکرد خودشو خوشحال جلوه بده
با لبخندی زورکی کادو رو باز کرد
اما بعد از دیدن حلقه چشماش از کاسه در آمد
رنگش پرید و زبانش بند آمد:
تو...تو......چه غلطی کردی؟؟؟؟
از جاش بلند شد و دستش روی قلبش بود
بغض و اضطراب در صداش افتاده بود
پسرک ابروهاشو درهم کشید و گفت:
منظورت چیه ...کار بدی کردم؟؟
سارا دیگه حرف نمیزد بلکه داد میزد : اون حلقه ازدواج منه
تو چه بلایی سرش آوردی؟
پسرک گیج شد: حتما اشتباه میکنی....من اینو از کسی گرفتم
شاید شبیهش باشه
سارا بی صبرانه داد میزد و گفت: نه خودشه
تو احمق چه بلایی سر همسرم آوردی اونو کشتی؟؟؟
همه میزهای اطراف هاج و واج نگاهشون میکردن
پسر التماسوار گفت: توروخدا بس کن....باور کن اشتباه شده
سارا داد زد: یکی پلیس خبرکنه
پسر با دست پاچگی از جا بلند شد و به سمت در فرار کرد
چند نفری که آنجا بودن دنبال پسر دویدن و گرفتنش
پلیسها از راه رسیدن و پسر رو دست بند زدن
پسر اعتراف کرد که آن مرد دلاک رو نمیشناسه
فقط گاهی ازش طلا میخره ر کالاهای دزدی با قیمتی ارزانتر از بورس بازار....
پسرک از آنروز در بازداشت به بسر برد
و آن مرد دلاک هیچوقت پیدا نشد
اما کارگر ژنده پوش که شبی در پارک مشغول دزدی بود
دستگیر شد و به چمع زندانیان پیوست و
چند روز بعد مرد ژنده پوش با تیغ رگ خود را در حمام زندان زد!
و همان لحظه کلاغ موفق شد در قفس شکسته و کهنه را باز کنه
و برای آزادی در تونل به پرواز درآمد
و به یک قطار برخورد کرد و شیشه مملو از خونش شد
پلیسها متعجب از حضور این کلاغ تونل را یکبار دیگر بررسی
کردن اما هیچوقت اثری از جنازه من که زیر ریلهای تازه
دفن شده بود پیدا نکردند...!
تنها چیزی که قابل گفتنه اینه که قصه ما بسر رسید
کلاغه به خانش نرسید...
